تبليغاتX
عروسک شکسته
در کودکي به من اموختند دوست بدار و اکنون که ديوانه وار دوست دارم ميگويند فراموش کن

 

دلم برات تنگه عزیز یادی نمی کنی ز من

 دارم دیوونه می شم و نمی بینی نیاز من

می خوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداست

خودم هزارو یک طرف همه حواسم به شماست

   وقتی نمی بینم تو روچشمام و واسه کی بخوام

نفس برام سمی می شه هوا رو واسه کی بخوام

انگار نه انگار که دلی واسه بودن تو بود

رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود

یه جور واقعی تو رو حس می کنم توی تنم

به جون تو بدون تو دیگه دارم دق می کنم

صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده

هر کی می بینتم می گه طفلکی دیوونه شده

تو رو خدا راضی نشو بیشتر از این هدر بشم

دیگه بسه راضی نشو اینجوری در بدر بشم

وقتی نمی بینم تو رو چشمام و واسه کی بخوام

نفس برام سمی می شه هوا رو واسه کی بخوام

انگار نه انگار که دلی واسه بودن تو بود

                                              رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود

                                                           

   

به چشمانت بیاموز:

هر کس ارزش دیدن ندارد

به دستانت بیاموز :

هرگلی ارزش چیدن ندارد

 به قلبت بیاموز :

هر کسی در کنج آن جای ندارد  

           

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1386ساعت 12:58 PM  توسط سپیده  | 

عاشق كسي باشي حتي اگر سال ها هم نبينيش فراموشش نميكني ولي اگر فرا موشش كردي تو عاشقش نبودي فقط بهش عادت كرده بودي چون عشق چيزي نيست كه يك شبه بيايد ويك شبه برود و فراموش شود

 

 

 

توبامن بودی ولی دلت جای دیگه بود ناغولا

دستت تو دست من بوداما دلت بودازمن جدا

غمات مال من بود خنده هات واسه یکی دیگه بود

هنوزجای اشکات روی شونمه

خیسیش روی گونمه

 

 

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1386ساعت 12:55 PM  توسط سپیده  | 

رازت را به چشمانت هم نگو زيرا مي گريد و راز نگه دارت نيست.

 

i love you 

اگر تركت كردم , دليلش آن نبود كه دوستت نداشتم

اگر تركت كردم, دليلش آن نبود كه برايت زياد بودم.

اگر تركت كردم , دليلش آن نبود كه زندگيم بي تو بهتر خواهد بود


هرچند که


تركت كردم , كه بگم عاشقت هستم.

تركت كردم, كه بگم : كبوتر با كبوتر, باز با باز. من كبوتر و تو باز

بودي . براي من زيادي زياد بودي ...

تركت كردم , تركت كردم كه فرشتگان تركت نكنند, براي اينكه جاي تو اونجاست...


تركت كردم براي اينكه عاشقت بودم و بمانم ......


آخه يه وقتا آدم بايد كسي را كه خيلي دوست داره ترك كنه تا بتونه

هميشه عاشقش بمونه .......

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1386ساعت 12:46 PM  توسط سپیده  | 

                                            دل شوره هایم را برایت نمی گویم

                                            دل تنگی هایم را به پایت نمی ریزم

                                            دل واپسی هایم را به تو نمی سپارم

 

                                                     میان وصله پینه روز

                                            به دنبال خاطره های شبانه می گردم

                                                              ا تفاق می افتد

                                                     کسی شعری نسروده

                                                          شاعر می شود

                                                و کسی در ارتفاع دل سپردگی

                                                                                        عاشق!

                                                         و کسی می گفت

                                                        میان همه دل ها

                                          تنها دل سپردگی ست که جاودانه ست...

 

نظر یادتون نره لفطا

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1386ساعت 11:34 AM  توسط سپیده  | 


کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست

ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!

دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم

اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت

کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!

آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد

حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند

همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت

خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......

کاشکي که بارون بزنه

به سقف و ايوون بزنه

کاشکي دلم پر بگيره

شادي رو از سر بگيره

کاش دوباره بارون بياد

 

رو تن ياس و نسترن

کاشکي بوي خدا بياد

تو کوچه و تو باغ من

.........................

کاش دوباره بارون بياد

اشک خدا رو ببوسم!

تا که دلم جون بگيره

از غم دنيا.... نپوسم

 

 

 

قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه


تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه


تو مي دوني تا هميشه.....  من به ياد تو مي مونم


هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم


واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس


ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس


بي تو من هيچي ندارم.. پيش چشمات کم مي يارم


اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم


لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن


با نگاه پاک و معصوم........  دل سردمونشون کن


تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون


رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون



+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1386ساعت 6:34 PM  توسط سپیده  | 

هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود....

 

 

مي بينيد ؟

اشکاي آسمونم از سيل شدن خسته شدن ....

سنگين شدن و سفيد که شايد بيشتر نگاشون کنيم...

آخه هرچي حضرت بارون صدامون کرد چتر دستمون گرفتيم......

حالا داره عميق تر صدامون مي کنه....

حرمت اين دونه هاي سفيد رو نگه داريم  !!!!!

+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1386ساعت 5:6 PM  توسط سپیده  | 

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ...
شب است و من هنوز نخوابيدم. هنوز خواب چشمانم را صدا نکرده. چه با اشتياق با خورشيد مبارزه کردم و چه زيبا و مهربان کنار کشيد تا بار ديگر ماه را ببينم. چقدر آسمان سياه است. و چقدر ستاره ها پر نور ... چرا با وجود اين همه ستاره آسمان باز هم سياه و تاريک است؟ ...
چقدر ستاره ها تارند وقتي عينک چشمم نيست. ستاره ها ، شب ، ماه ، جاده ، درخت، همه و همه تارند حتي عکس پدر بر روي ديوار. تارو مبهم و درهم . چشمانم را تنگ مي کنم تا ببينمش. مادر مي خندد، من هم ...
چقدر هواي اتاقم مهربان است وقتي پنجره ام باز است هوا ديگر دلگير نيست . تنهايي از پنجره و از لاي حفاظ هاي آهني اتاقم به بيرون فرار مي کنند. وقتي پنجره باز مي شود درو ديوار اتاق از هم دور مي شوند. روي تختم مي نشينم و شب را نگاه مي کنم. در گوشش طوري که ستاره ها نشنوند زمزمه مي کنم: " چه زيبايي! " و آرام مي خندد . در ميان تاريکي آسمان شب را گم کردم . او نيز در گوشم نجواوار سخن مي گويد. " من اينجايم کنارت ، روبرويت " آغوش سرد اما گرمش را حس مي کنم. نگاه پر نفوذش را مي بينم و طعم لبانش را مي چشم.
شکوفه هاي زير پنجره ام در همراهي با ستاره ها گم شده اند. مهم نيست. هر کدام يک ستاره اند پس نبودشان را چه باک؟! دست شب را مي فشارم و او شانه هايم را نوازش مي کند. چه آرام است نوازشش و چه خلسه وار است بوسه هايش روي موهايم. صدايش را مي شنوم که چه خوشحال است از بودن با من. حسش مي کنم اما ... من او را تار مي بينم. عينکم را بر مي دارم. دستم را مي گيرد و با خنده مي گويد: " مرا تار ببين، گاهي تار ديدن لذت بخش تر از روشن ديدن است " . سرفه ي مردي آرامش مان را برهم زد که از روي جاده ي مقابل پنجره ام مي گذشت. از جا پريدم و شب شيرين من خنديد و با خنده گفت " کاش گوشهايت هم تار مي شنيدند " خنديدم و از خنده ي من تنهايي به سکسکه افتاد و از سکسکه تنهايي عشق از خواب پريد و غم براي مدتي هر چند کوتاه به خواب رفت. نور روشن چراغ کوچه چشمانم را آزار مي داد. رويم را برگرداندم. شب در آغوشش فشردم و گفت چشمهايت را ببند. بستم و در آرامش سکوت آغوشش غوطه ور شدم.
حالا هيچ چيز آزارم نمي داد. نه نور چراغ ، نه سرفه ي مرد رهگذر ، نه حضور هواي دلگير و نه خواب شب... همه چيز خواب بود جز من و او و بيدار و در آغوش او ساکت . نه روشني چشمانم بود و نه توان واضح ديدن. عينکم را شکستم با عينک همه چيز را مي ديدم. بدي ها ، خوبي ها و ... اما بدون عينک همه چيز تار بود. حتي بديها ... چقدر سکوت و گوش سپاري به سخنان بي صداي شب لذت بخش است فقط صداي هواست و بس... همه جا تاريک ، همه جا خوشبو ، هوا ، عطر تن شب ، بوي بوسه هاي آرامش بخش شب و شنيدن صداي شب و خودت در نزديکي با او . صداي نفس نفس زدنهاي پي در پي او ...
چه لذت بخش و چه آرام و چه روشن . هنگامي ه بداني که او در کنارت با تمام تاريکي و نا مفهومي اش خوابيده و مي پرستدت. چيز کمي نيست اگر شب تو را ببوسد چرا که شب است ! و چه زيباست اگر بفهميم که شب ، امشب فقط با توست. پس تا زمان رفتنش در آغوشش بمان و بخواب و عطر تن سردش را به مشام بکش . چرا که تا شب بعد ساعتها بايد صبر کنيم!!! ...

+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1386ساعت 5:6 PM  توسط سپیده  | 

يک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه ميکرد و غمگين بود . مرد به آسمان نگاه ميکرد و غمگين بود .

خدا غم آنها را ميديد و غمگين بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همديگر را دوست بداريد و با هم مهربان باشيد .

مرد سرش را پايين آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را ديد . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را ديد .

خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران باريد .

مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا خيس نشود . زن خنديد .

خدا به مرد گفت : به دستهاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي و هر دو در آن زندگي کنيد .

مرد زير باران خيس شده بود . زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت . مرد خنديد .

خدا به زن گفت : به دستهاي تو همه زيباييها را مي بخشم تا خانه اي که او ميسازد را زيبا کني .

مرد خانه اي ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

يک روز زن پرنده اي را ديد که به جوجه هايش غذا ميداد . دستهايش را به سوي آسمان بلند مرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند .

اما پرنده نيامد و دستهاي زن رو به آسمان ماند .

مرد او را ديد . کنارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد .

خدا دستهاي آنها را ديد که از مهرباني لبريز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچي کردند و خنديدند .

خدا خنديد و زمين سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه اي گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکي متولد شد که گريه ميکرد . زن اشکهاي کودک را ميديد و غمگين بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگيرد و از شيره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را ديد که ميخندد ، کودکش را ديد که شير مينوشد. بر زمين نشست و پيشاني بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را ديد و خنديد .

وقتي خدا خنديد ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشيد تا مهرباني بياموزد . راست بگوييد تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد تا هميشه به ياد من باشد .

روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت .

زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ و لابه لاي گلها پر شد از بچه هايي که شاد و خندان دنبال هم ميدويدند .

خدا همه چيز و همه جا را ميديد . ميديد که زير باران مردي دستهايش را بالاي سر زني گرفته است که خيش نشود .

زني را ديد که در گوشه اي از خاک با هزاران اميد شاخه گلي ميکارد . دستهاي بسياري را ديد که به سوي آسمان بلند شده اند .

و پرنده هايي که ...

خدا خوشحال بود ، چون ديگر غير از او هيچ کس تنها نبود
.

 

 

عــشــق مثل آب ميمونه كـه ميتـوني توي دستت قايمــش كني

آخرش يه روز دستت رو باز مي كني ميبيني نيست

قطره قطره چكيده بي آنكه بفهمي

اما دستت پر از خاطره است.

 

 



+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1386ساعت 4:57 PM  توسط سپیده  | 

 

                      بوسه‌اي بر سرت درماندگي‌ها را از ميان مي‌برد

                                               بر سرت بوسه مي‌زنم

                                بوسه‌اي بر چشم‌هايت بي‌خوابي را دور مي‌كند

                                            بر چشمانت بوسه مي‌زنم

                                بوسه‌اي بر لبانت ژرف‌ترين عطش‌ها را فرو مي‌نشاند

                                              بر لبانت بوسه مي‌زنم

                                  بوسه‌اي بر سرت خاطر را پاك مي‌كند

                                         بر سرت بوسه مي‌زنم

.


در گذرگاه زمان خيمه شب بازي دهر
باهمه تلخي و شيريني خود مي گذرد
عشقها مي ميرند
رنگها رنگ دگر مي گيرند
و فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ
دست ناخورده بجا مي ماند

اميدوارم سال جديد را همراه خانواده با خوشي و ميمنت شروع کنيد

اي در دل من ميل و تمنا همه تو
واندر سر من مايه سودا همه تو
هر چند به روي کار در مي نگرم
امروز همه توئي و فردا همه تو

 

باز من ديوانه ام ، مستم 

باز ميلرزد، دلم، دستم

باز گوئي در جهان ديگري هستم

هاي! نخراشي بغفلت گونه ام را تيغ

هاي، نپرسي صفاي رلفزم را دست 

و آبرويم را نريزي، دل 

اي نخورده مست 

لحظه ديدار نزديك است

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 10:39 AM  توسط سپیده  | 

چشمم بر اين جاده خشک آمد و تو نيامدي
اين بغض سا لها تو را خواند و تو نيامدي
دل پر ز آه و فغان بود و درد ...
بر حرمت ستاره ها قسمت داد و نيامدي
از بس که به ياد تو بر اين خاک گريستم
اشکم به خاک ثمر داد و تو نيامدي
بر جاده گفتم دل و عقلم فداي توست
اين جاده نيز گريه کرد و تو را خواند و تو نيامدي
گفتم که به خاک سپارم ياد تو را
جانم به خاک پاي ياد توافتاد و تو نيامدي
صد بار دلم اسير ترديد شد که شايد نگاه تو
بر يک نگاه غريبه گره خورد و تو نيامدي
ليک همه جانم به فرياد آمد که بمان

همه ترديد ز دل خويش راند و تو نيامدي
سالهاست بر اين جاده منتظر نشسته ام
آشناي هر رهگذر شدم اي داد و تو نيامدي
من پيرهمه جاده هاي انتظار توام
اين دل ز غم به فرياد آمد و تو نيامدي
من که زبان به شکوه باز نمي کنم
اين نيز نوشتم ودادم به دست باد و
تو نيامدي.......

             

گذاشتي عاشقت بشم بعد بري تنهام بذاري
خوب كه خرابه تو شدم بعد بگي دوستم نداري

+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:57 AM  توسط سپیده  | 

چقدر زود میشکند دلی که با یک نگاه جان گرفته باشد

 

اون چيه که گذاشتن توش واجبه .....جنباندنش مستحبه ..در اوردنش حرام؟؟

.

.

.

.

.

.

.

.

. 

چرا همه اينقدر فکرتون خرابه ..بابا اون قبر است که اينطوريه

 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1385ساعت 4:50 PM  توسط سپیده  | 

                                     

پروردگارا!
به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توان تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن
مطابق میل من رفتار کنند.

 

              می خوام یه قصزی بسازم             پنجره هاش آبی باشه

                      من باشم و تو باشی و                    یک شب مهتابی باشه

                      می خوام یه کاری بکنم                  شاید بگی دوسم داری

                      می خوام یک حرفی بزنم                 که دیگه تنهام نزاری

                      می خوام برات از آسمون                   یاسای خوشبو بچینم

                      می خوام شبا عکس تو رو                تو خواب گل ها ببینم

                      کاشکی بدونی چشمات و                به صد تا دنیا نمی دم

                      یه موج گیسوی تو رو                         به صد تا دریا نمی دم

                      کاش تو هوای عاشقی                   همیشه پیشم بمونی

                  از تو کتاب زندگی                          حرفای رنگی بخونی

                     حتی اگه دلت نخواد                          اسم تو . تو قلب منه

                     چهره ی تو یادم میاد                         وقتی که بارون می زنه

                      امشب می وخوام برای تو                    یه فال حافظ بگیرم

                   اگر که خوب درنیومد                          به احترامت بمیرم

                     امشب می خوام رو آسمون               عکس چشات رو بکشم

                     اگر نگاهم نکنی                             ناز نگاتو بکشم

                     می خوام تو رو قسم بدم                    به جون هر چی عاشقه

                    به جون هر چی قلب صاف                        رنگ گل شقایقه

                       یه وقتی که من نبودم                          بی خبر از اینجا نری

                    بدون یه خداحافظی                           پر نزنی تنها بری

                                            وقتی که اینجا بمونی

                                                                 بارون قشنگ و نم نمه

                                                                              هوای رفتن که کنی

                                                                                                 مرگ گلای مریمه

 
+ نوشته شده در  هفتم اسفند 1385ساعت 10:9 AM  توسط سپیده  | 

شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم 

وقتي خدا بهت ميگه (باشه) --> چيزي که ميخواي بهت ميده

وقتي خدا بهت ميگه ( صبر کن) --> چيز بهتري بهت ميده

وقتي خدا بهت ميگه ( نه) --> داره بهترين رو برات آماده ميکنه

 

 

   

بی تو تمام ثانیه ها سال میشود

    گلبرگ های خاطره پامال میشود

من انحنای دایره ای از نگفتنم

   بی تو زبان شاعر من لال میشود

بی تو نگاه مردم بیگانه عشق من

    باور نکن که عاشقت اغفال میشود

  در حسرتم که پر بکشم تا خدا بگو

 

    آغوش  تو  برای  تنم بال  میشود؟

   من با تو میرسم به غزلهای چیدنی

      دور از تو سیب قافیه ام کال میشود

       بی تو دلم شکسته تر از چهره کویر

       طرحی  سراب گونه ز آمال  میشود

نظر یادت نره هااااااااااااااااااااااااااااااگلم نظر یادت نره

+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:31 AM  توسط سپیده  | 

گفته بودم كه گريبان مقدمت را گل بريزم..... 

میدونی این چیه؟!

(         )
(        ) (      ) (    ) (  ) ( ) 

این دل منه که روز به روز برات تنگ تر میشه......

 

 

 

اگه تو حیاطی نشسته بودی،

دیدی یه قاصدک خوشگل داره میاد طرف لبت،

فوتش نکن چون من اونو برات فرستادم

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:30 AM  توسط سپیده  | 

گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم 

وقتي گلدان خانه شکست پدر گفت :زيبا بود

مادر گفت:
حيف بود

خواهر گفت:گران بود

برادر گفت:قضاوبلا بود

اما وقتي
قلب کوچک من شکست هيچ کس حتي اخ هم نگفت.

قلبم را شکستي پس من تو را بيشتر از انچه از قبل بود دوست دارم

زيرا حالا هر تکه از قلبم که شکسته تو را جداگانه دوست دارد

 

   آره خودشه..................... 

 

    

               قصه گو .بگو خدا دعامونو شنید یا نه ؟

                         اون قناری که بالش شکسته بود .پرید یا نه؟

               قطره ی شبنمی اشکای اون آهو خانم

                       آخرش از پشت بغض کوچیکش چکید یا نه؟

                              اون کبوتر که همش دلش می خواس خواب ببینه

                               اون چی شد نفهمیدم .که آخرش خواب دید یا نه ؟

            نقاشه آخر واسه نجات اون دختر ناز

                     آخرین برگو روی درختشون کشید یا نه ؟

                          عاشقی که عمری بود سر دو راهی مونده بود

                         آخرش از یکی از خاطرخواهاش برید یا نه ؟

                       باغبون که از غم غنچه ها خوابش نمی برد

                                 قصه گو .وقتی که دی شد .آخرش خوابید یا نه ؟

                           ابری که همش واسه گل و درختا ناز می کرد

                             آخرش تو سرزمین خشکشون بارید یا نه ؟

                                    اونجا که خورشید خانوم سالی یه بار سر نمی زد

                           همه دعوتش می کردن آخرش تابید یا نه؟

                             دختری که آرزوش بود عروسک داشته باشه

                         مادرش آخر براش عروسکو خرید یا نه ؟

                          من خوابم برده و آخراشو یادم نمی یاد

                            آخر قصه کلاغه .به خونش رسید یا نه ؟

 

قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه


تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه


تو مي دوني تا هميشه.....  من به ياد تو مي مونم


هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم


واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس


ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس


بي تو من هيچي ندارم.. پيش چشمات کم مي يارم


اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم


لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن


با نگاه پاک و معصوم........  دل سردمونشون کن


تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون


رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون


 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:30 AM  توسط سپیده  | 

و اگر مرگ نبود.....دست ما در پي چيزي مي گشت. 

امشب دلم ميخواهد به كسي بگويم" دوستت دارم."تو نهراس و آنكس باش.بگذار با هر آنچه در توان دارم همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش جان ميدهد برايت جان دهم.بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم و تو را ستايش كنم.بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.نگذار زمان از دستم برود و تو را درنيابم.ميخواهم بينديشي كه همين امشب غير از من كسي ديوانه تو نيست هرچند كه جاهلانه فكري باشد.كمي بيشتر با من و همين امشب بگذار خيال كنم كه جز تو كسي نيست.همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.نقش حقيقت را.همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.
اي آخرين !
آينه ام اينبار تو باش .

 

  

تنهاكسي كه قلبت وپس نمي داد
براي دوست داشتن تو فرصت رو از دست نمي داد
اينو بدون اون غريبه من بودم
توقعم زياد بود براي تو كم بودم
به رسم بي وفايي دل به نگام نبستي
به خاطر غرورت زدي من و شكستي
دلم داره مي سوزه از اين همه دورويي
قند تو دلت اب مي شه چقدر بي چشم و رويي
اين و بدون براي من دنيا به اخر رسيده
دل غريب و بي كسم از عشق تو خير نديده
خدا كنه كه نفرينم دامنت و بگيره
با هم برابر مي شيم وقتي دلت بميره
برو هواتو ندارم برام يه خط قرمزي
حتي ديگه نمي خوامت براي من بي ارزشي

                                               

                         دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

                                                                      تو در کنار من بشینی؟..... محال بود

                         هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

                                                                          چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

                         پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

                                                                        با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود

                         نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

                                                                          پرواز چشم های تو محتاج بال بود

                         سیب درخت بی ثمر آرزوی من

                                                                        یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

                         گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

                                                                       گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود

                         یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

                                                                        سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

                        چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

                                                                        حالا شکست وای صدای وصال بود

                       شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

                                                                            اما نه با خیال تو بودم حلال بود

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:30 AM  توسط سپیده  | 

 

 

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،  
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم

وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه، بعد از همه از خواب برمی خواستم.
ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.
ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم

وهر گونه  که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم. 
 ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.
ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
 نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم. 
ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.

به دست آوردن خوشبختي بزرگ ترين فتح زندگي است 

 

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با

لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم


تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ

آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید ،

با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس غروبِ

ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا، تا کی،برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق دراندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هرگزیاد من را

با عبورخود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:29 AM  توسط سپیده  | 

خوشگله نههههههههههههههههههههههههههه 

اگر عاشق باشم میتوانی حتی

از نفس هایم احساس کنی

عشق محتاج به ظاهر سازی نیست

عشق محتاج به زیبائی نیست

دوستت دارم یک جمله تکراریست

سخن از عشق نباید گفت

 

امروز شنیدم که رفته ای

ودلم باز شکست

وتنم باز گریست

ونگاهم پی یاری گم شد

من چه تلخم امروز.

تا شقایق هست زندگی باید کرد........

 

 

 

وقتی دلم برات تنگ ميشه ميرم اون بالا پشت ابرا ريز ريز گريه ميکنم
پس هر وقت ديدی داره بارون مياد بدون دلم برات خيلی تنگ شده.
 
***
اگه کسی رو دوست داشتی امتحانش کن که اگه دوستت داشته باشه امتحانت  
+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:28 AM  توسط سپیده  | 

اینم یه عکس غیر متحرک

 

يه روزي تو روزاي خدا من مثل تموم آدماي دنيا ميخواستم يه همدمي

داشته باشم كه خدا اونم بهم داد دختر معصوم و پاكي بود

هميشه پيش خودم ميگفتم اين همونيه كه من آرزوش رو داشتم من خيلي

دوستش داشتم هيچ وقت نمي خواستم ناراحتش كنم

اونم همين تور ما روزاي خوبي رو با هم سپري كرديم خيلي به هم علاقه

داشتيم تا اينكه روزاي خوب ما

به روزایخيلي بدي تبديل شد يه روز بهم گفت من ديگه نمي خوام با تو باشم خلاصه كارايي

مي كرد كه منو از خودش جدا كنه

ولي چون من بهش قول داده بودم كه هيچ وقت ازش جدا نشم خيلي گير

دادم تا دليل اين كارش رو

بدونم هر وقت ارزش مي پرسيدم من چيكارت كردم چشاي پر اشك مي

شد و مي گفت تو كاري نكردي

اين بخت بد منه تا اينكه يه روز بهش گفتم ببين اگه بهم بگي چيشده میرم

و دیگه سرغتم نمیام

قبل اينكه شروع كنه به حرف زدن بهم گفت حميد من نمي خوام زندگي

تورو تباه كنم ميگفت من به درد تونمي خورم منو ترك كن و برو

حرفاش منو ناراحت مي كرد انگاري كه دنيا رو مي كوبيدن سرم

تا اينكه شروع كرد حرف زدن تو يه كلام بهم گفت حميد من زيادزنده نيستم

من بيماري دارم

اين حرف رو كه شنيدم داشتم ديوونه مي شدم پيش خودم به خدا

مي گفتم خدايا چرا به اين زودي چرا من چرا اون؟

بعد كه حرفاش تموم شد بهم گفت كه اونو فراموش كنم حتي بهم گفت

حميد اگه من يه روزي رفتم به ديدن من نيا سعي كنمنواز همين امروز فراموش

کنی

كلي برام حرف زد اما من با خودم فكر ميكردم ميگفتم نه حميد اين رسم

عاشقي نيست كه جا بزني تو

بايد بموني به خودم اميدمي دادم به خودم ميگفتم حميد شايد خدا معجزه

كنه

روزو شب كارم شده بود گريه هميشه هرجا كه بودم دعا مي كردم حاضر

بودم براش هر كاري كنم داشتم

خودم رو مي خوردمبه خودم ميگفتم اين يه خوابه ولي نبود

اون يه ماه بيشتر دوام نياورد پدر مادرش از قصه داشتن دق مي كردن هر

كاري كه لازم بود براش انجام مي دادن ولي فايده اي نداشت

چند روزي قبل اينكه خدا اونو از من جدا كنه تو پارك نشسته بوديم به خدا

پارك شده بودمثل بهشت ب هجون مادرم انگاري كه يهفرشته كنارم بود

انگاري بهم وحي شده بود كه مي خواد بره بهم گفت حميد منو فراموش

كن اگه يه روزي دلت برام تنگ شد شباي پنج شنبه به ماه رو نگاه كن

با حرف زدنش يه بغز سنگين تو گلوم گذاشته بود كه مي خواستم

بشكنمش ولي اين كارو نمي كردم نمي خواستم ناراحت ونااميدش كنم

تا اينكه قرار شد چند روز بعدش با هم بريم امام زاده و اون روز رسيد من

همون جايي كه هميشه قرار مي ذاشتیم منتظرشموندم ولي نيومد

بعد با خونشون تماس گرفتم مادرش گوشي رو برداشت ديدم صداي قرآن

مياد خوب ديگه رفت ديگه نموند

يه مدتي طاقتم بريده بود مي خواستم برم به ديدنش ولي نمي تونستم

قول داده بودم بهش سر مزارش نرم كه بعد چند روزدوستش يه نامه اي رو بهم داد

بازش كردم ديدم داخلش نوشته حميد هر وقت كه تونستي براي من پنج تا

آيه قرآن بخون شايد اگه گناهي كرده باشم خدا منوببخشه

ديگه زندگي برام شده بود زندون طاقتم داشت از بين ميرفت هر پنج شنبه

شبا ميرفتم تو حياط ماه رو

نگاه كنم هروقت كه آسمون مهتابي بود مي گفتم اين شب شب اونه اون

امشب خوشهاله

4 يا 5 ماه كارم شد بود گريه كردن تا اينكه تصميم گرفتم وارد اينترنت بشم و

تمام خاطراتم رو تو وبلاگم بنويسم نميدونستم

وارد يه زندگي جديد نكبت بار مي شم زندگي كه پر از دروغ و نيرنگ بود

خلاصه تو اون وبلاگ يه دختره حرفاي قشنگي برام نظر داده بود حس

كردم كه با من احساس هم دردي مي كنه

بعد يه مدت آشنايي بهش علاقه مند شدم اون باعث شد تا من

ازشكستگي بيرون بيام

باز پيش خودم مي گفتم خدايا يعني مي شه.............

خيلي طول نكشيد كه گذاشت و رفت جوابمو نمي داد به خودم ميگفتم اون

مي خواد تورو بسنجه

وامتحانت كنه كه يه روز تو

ماه رمضان اومدم بالا و ديدمش سلام دادم جواب داد

خلاصه اون منو مجبور كرد كه به خاطر كار نكردم عذر خواهي كنم بعد با هم

آشتي كرديم

يه روز بهش گفتم من ديگه چت نميام اون گفت مي خواي منو ترك كني

بهش گفتم منو دوست داري گفت آره خيلي

گفتم خوب تو هم چت نيا بيا يه جور ديگه به غير از چت هم ديگه رو دوست

داشته باشيم

بعد بهم اجازه نداد حرفم رو ادامه بدم خدا حافظي كرد و رفت مي خواستم

بهش بگم من مي خوام عشقمون يه عشق واقعي باش هنه اينترنتي

ديگه با من مثل غريبه ها شد و بهم گفت دارم فراموشت مي كنم كه اين

كارو كرد

حالاخدا كنه كه  فرق عشق واقعي رو با عشق اينترنتي فهميده باشي

آره عشق واقعي رو خدا از آدما مي گيره ولي عشق ايترنتي رو زندگي

دروغين چت از آدما مي گيره

حالا فهمیدم بهترین دوست برای هر کس پدر و  مادرشه

ولي مي خوام آخرين حرفمو بزنم

پيشاپيش بهت تولدت رو تبريك مي گم خيلي دوست داشتم باهات باشم

ولي افسوس نشد.من تا آخر بهمن ماه مي مونم كه تو تولدت باشم

كه ديگه نگي آخرشي

بعد اون ديگه ميرم يه جايي كه سر شار از معرفته نه بي معرفتي

خدا نگهدار

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:17 AM  توسط سپیده  | 

 

 

بهم هر چی که گفتی سعی کردم به حرفت گوش بدم

ولی یک حرفت که هنوز نتونستم قبول کنم اینه که گفتی

فراموشت کنم...!!!

این کار خیلی سخته نمیدونم چه جوری این کاررا انجام بدم.؟

پس راه حل این کارم بگو ؟؟؟

 

I LOVE YOU

+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:7 AM  توسط سپیده  | 

 

Life is a mixture of sunshine & rain, laughter &teardrops, pleasure & pain, low tides & high tides, mountains & plains, triumphs & defeats and losses & gains. But there never was a cloud that the sun didn't shine through and there's nothing that's impossible for GOD to do.

 

زندگي مخلوطي از آفتاب و باران، خنده و اشك ، خوشحالي و درد، پستي و بلندي، كوه و دشت، موفقيت و شكست و ضرر و سود است.
ولي هرگز ابري نبوده است كه خورشيد نتواند از لابلاي آن بتابد و انجام دادن هيچ چيز براي خداوند غير ممكن نيست.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:7 AM  توسط سپیده  | 

 

با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز
چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز
خنده را از من گرفتند دل قرارم را ربود
با تمام این حرفها دوستت دارم هنوز

 

 

امشب میخوام طی یه عملیات شهادت طلبانه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فدات شم


 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:6 AM  توسط سپیده  | 

با حال بید...........

 

بيا گناه ندارد به هم نگاه کنيم                 وتازه داشته باشد بيا گناه کنيم

 

نگاه و بوسه ولبخند اگر گناه بود             بيا که نامه اعمال خود سياه کنيم

 

 

 

 میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:5 AM  توسط سپیده  | 

از غمت با اشك ديده روي گونه هاي خيسم
اسمتو با عشق و احساس معصومانه مينويسم

i love you

  عشق فرمان داده كه به تو فكر كنم
روز و شب زير لبم اسم تو را ذكر كنم
دوستم داشته باش
من به ان مي ارزم كه به من تكيه كني
گل اطمينان را تو به من هديه كني
من به ان مي ارزم كه در اين قربانگاه
تو به دادم برسي
تو نجاتم بدهي از غم بي هم نفسي
تو به ان مي ارزي كه گريه بارانم را
به تو تقديم كنم

+ نوشته شده در  بیست و ششم بهمن 1385ساعت 4:53 PM  توسط سپیده  | 

 ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

 

اگر بغض خود را در لا به لاي نگاه معصومت پنهان ميكنم از غرورم نيست اگر براي داشتن دستان تو گريه ام را ميدزدم از غرورم نيست اگر براي ادعاي جمله اي عاشق خجالت ميكشم از غرورم نيست اگر غرورم را در پيشگاه حضورت تكه تكه، بر زمين مي سايم باز از غرورم نيست اگر خنجر نگاهم را در غلاف چشمان آرامت به سجده ميبرم براي آن است تا [?]

 

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 4:13 PM  توسط سپیده  | 

 

اي عشق نو رسيده ام غم من از سخن گذشته

به کوي ديگري برو که عاشقي از من گذشته

يادم نيار گذشته هاي تلخ جواني

آتش بگيري کاتش گرفتم از زندگاني

ره بگشا غم که غريبي سر بگريبان مي گذرم

همچو غباري خانه به دوش رو به بيابان مي گذرم

ديگر در اين ديوانگان ديوانه اي چون من نديدي

اما دريغا ديگر اين قلب مرا روشن نديدي

اي عشق سر کش از من گذشته ديوانه بازي

درياي دردم ، اي کوه آتش با من نسازي

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 4:7 PM  توسط سپیده  | 

قصه ی آن دختر را می دانی ؟

 

که از خودش تنفر داشت

 

که از تمام دنیا تنفر داشت

 

و فقط یکنفر را دوست داشت

 

دلداده اش را

 

و با او چنین گفته بود

 

« اگر روزی قادر به دیدن باشم

 

حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم

 

عروس حجله گاه تو خواهم شد »


***

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

 

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا

 

بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را

 

 

رودخانه ها و درختها را

 

آدمیان و پرنده ها را

 

و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد

 

و یاد آورد وعده دیرینش شد :

 

« بیا و با من عروسی کن

 

ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید

 

و به زمزمه با خود گفت :

 

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نا بینا بود

 

و دختر قاطعانه جواب داد:

 

قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد

 

که دختر اشکهایش را نبیند

 

و در حالی که از او دور می شد

هق هق کنان گفت:



پس به من قول بده که مواظب چشمانم
  باشی

 

 زندگي چون کودکي تنهاست:


ساده وغمناک!


اشک سردي همچون مرواريد


ميدود در جام چشمانش،
 
ميچکد بر خاک،


سادگی در چهره اش پيداست!


گاه يک لبخند


ميدمد در اسمان گونه هايش گرم،


مي شکوفد در بنا گوشش


غنچه آزرم.


گاه ابر تيره اندوه


بر جبينش ميگشد دامن


سر فرو مي اورد نا شاد

،
چون نهاهی نرمو نازک تن


در گذار باد


           

زندگی زيباست:


ساده و مغموم،


چون غزالي در کنار چشمه اي،در خلوت جنگل


مانده از ديدار جفت گمشده محروم


ديده اش از انتظاري جاودان لبريز


در بهاري سرد


مرغ زيبايي نشسته شادمان بر شاخه اندوه.


ادگي افتاده همچون شبنمي از ديده مهتاب


در سکون حيرتي خاموش


 بر عقيق بوته اعجاب


زندگي چون کودکي تنهاست:


ساده وغمناک،


زندگي زيباست

دوسه روزيست که ايمان مرا دزديدند........سفره باز است ولي نان مرا دزديدند

جرمم ابن بود که هي تکيه به باران دادم............بي سبب نيست که از چشم خودم افتادم

خودم از پنجره ديدم که مرا مي بردند ..............خوره ها روح مرا چنگ زنان مي خوردند

شاخه اي نور بدستم بده تا سير شوم ...........پر نمانده ست که من نيز زمين گير شوم

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1385ساعت 4:7 PM  توسط سپیده  | 

                     

          عكس تو رو مي بينم قوت مي گيره دلم
                             مگه تو رو دوست دارم گناهي داره گلم                        

  و من فكر مي كنم
و به ياد مي آورم
روزي را كه گفت " من هستم،تو هم باش"
نگاهي مي كنم
من هستم
اما او............

 

خديااگرتودردعاشقي را ميديدي
تو هم زهر جدايي را به تلخي ميچشيدي
اگر چون من به مرگ ارزوها مي رسيدي
پشيمان ميشدي از اين كه عشق را افريدي

+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1385ساعت 4:7 PM  توسط سپیده  | 

 

اي عشق نو رسيده ام غم من از سخن گذشته

به کوي ديگري برو که عاشقي از من گذشته

يادم نيار گذشته هاي تلخ جواني

آتش بگيري کاتش گرفتم از زندگاني

ره بگشا غم که غريبي سر بگريبان مي گذرم

همچو غباري خانه به دوش رو به بيابان مي گذرم

ديگر در اين ديوانگان ديوانه اي چون من نديدي

اما دريغا ديگر اين قلب مرا روشن نديدي

اي عشق سر کش از من گذشته ديوانه بازي

درياي دردم ، اي کوه آتش با من نسازي

 

*** *** *** ***

 

اين روزا

اين روزا عادت همه رفتن و دل شكستنه

درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه

اين روزا مسق بچه ها يه صفحه آشفتگيه

گرداي روي آينه ها فقط غم زندگيه

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه

مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه

اين روزا كار گلدونا

 

*** *** *** ***

 

اگه خواستي قاتل شي، همه‌ رو بكش، چون اگه يه نفر هم زنده بزاري مياد و انتقام بقيه رو ازت مي‌گيره ... اگه خواستي عاشق شي، وايسا تا خود طرف اينو بفهمه، چون اگه تو بهش بگي، بهت مي‌گه: « لوس احمق نفهم! » ... اگه خواستي پولدار شي، حتما از راه خلاف وارد شو، اگه خواستي دوست دختر پيدا كني يک‌كم خر شو ... اگه خواستي الاف بشي، يه بار ديگه از اول اين مطلب رو بخون!

 

 

آنچه مردان را طاس می کند گذر زمان است نه شانه.  چکواسلوکی"


امید رؤیای بیداران است.  "دانمارکی"

اخبار بد زود منتشر می شود. .  "جزایر انگلیس"


ادب حتی گربه را خشنود می کند.  "چکواسلوکی"


اگر می خواهی گرم باشی باید دود را تحمل کنی.  "چکواسلوکی"

آب ممکن است به خواب رود ولی دشمن بخواب نمی رود.  "بلغارستانی"


اول کار کن وبعد استراحت.  "جزایر انگلیس"

اگر دو خر گوش را تعقیب کنی ،هیچ یک را شکار نخواهی کرد.  "جزایر انگلیس"

آسانترین کارها شکست خوردن است. "ولز"

آدم تمیز خیلی آسانتر کثیف می شود. "بلغارستانی"

I LOVE YOU

اگر قلب حرف نزند ،دل حرف می زند. . "بلغارستانی"

اگر می خواهی جسمت سالم باشد زبانت را زندانی کن. "اسکاتلندی"


اگر درخت پیر را جا به جا کنی خشک می شود. "اسکاتلندی"


آدم تنبل عصای شیطان است. "ولز"

اگر مدت یک سال با آدم لنگ معاشرت کنی در پایان سال با او خواهی لنگید . "اسکاتلندی"


اگر امید نبود دل می شکست! "اسکاتلندی"

از کیف پولت بپرس چه باید بخری. "اسکاتلندی"

اگر تند راه می روی بد بختی را خواهی گرفت ؛ و اگر آهسته راه بروی بد بختی تو را خواهد گرفت. "روسی"

I LOVE YOU
این سه چیز را نباید به دیگران قرض داد:زن،سگ،اسلحه. "روسی"

اسبهای "امید" با یورتمه می دوند ولی اسبهای تجربه آهسته گام بر می دارند. "روسی"

 

ازدواج مسابقه نیست. شما همیشه می توانید به موقع به آن برسید . "روسی"

اشتباهات پزشک را خاک می پوشاند. "لهستانی"


آتش فقط از نزدیک می سوزاند ؛ یک زن زیبا ، هم از نزدیک و هم از دور می سوزاند. "لهستانی"


آنچه انسان را گرم نگه می دارد ، نان است نه پتو. ((روسی((

اگر الاغ لگدت بزند ، تولگدش مزن. ((ایتالیایی((


او کلبه کوچکی دارد ولی مال خودش است. ((لتوانی((


اگر بدهکار مرده ، بدهی اش نمرده است. ((مونتونگرویی((


احمق همیشه سرگرم آغاز کردن یک کار است . ((مونتونگرویی((

افعی اژدها نمی شود مگر اینکه افعی های دیگر را ببلعد. ((لاتینی((

آیا از همسایه ات بیزار هستی ؟ پول قرضش بده! ((ایتالیایی((

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1385ساعت 4:2 PM  توسط سپیده  | 

 

 

 

*هر روز به سه نفر اظهار علاقه كن

* در خانه يك حيوان نگه دار

*دست كم سالي يك بار طلوع آفتاب را تماشا كن

*سالروز تولد ديگران را به خاطر بسپار

*با صميميت دست بده

*در چشم ديگران نگاه كن

*از عبارت "متشكرم " استفاده كن

*از عبارت "خواهش مي كنم" زياد استفاده كن.

*نواختن يك ساز را ياد بگير

*در حمام آواز بخوان

*در هر بهار گلي بكار

*كمتر از در آمد خرج كن

*اتومبيل ارزان قيمت سوار شو ولي بهترين خانه اي كه در توان داري بخر

 

 

 

امشب دلم ميخواهد به كسي بگويم" دوستت دارم."تو نهراس و آنكس باش.بگذار با هر آنچه در توان دارم همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش جان ميدهد برايت جان دهم.بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم و تو را ستايش كنم.بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.نگذار زمان از دستم برود و تو را درنيابم.ميخواهم بينديشي كه همين امشب غير از من كسي ديوانه تو نيست هرچند كه جاهلانه فكري باشد.كمي بيشتر با من و همين امشب بگذار خيال كنم كه جز تو كسي نيست.همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.نقش حقيقت را.همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.
اي آخرين ! آينه ام اينبار تو باش .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1385ساعت 3:58 PM  توسط سپیده  |